|
علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را |
|
که به ماسوا فکندي همه سايه ي هما را |
|
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين |
|
به علي شناختم به خدا قسم خدا را |
|
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند |
|
چو علي گرفته باشد سر چشمه ي بقا را |
|
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ |
|
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را |
|
برو اي گداي مسکين در خانه ي علي زن |
|
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را |
|
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من |
|
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا |
|
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب |
|
که علم کند به عالم شهداي کربلا را |
|
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان |
|
چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را |
|
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت |
|
متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را |
|
بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت |
|
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را |
|
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت |
|
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را |
|
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان |
|
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را |
|
چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم |
|
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را |
|
«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي |
|
به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را» |
|
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب |
|
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا |
|
شهريار |
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را , نویسنده: بد گرل بازدید: 441 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 18:12
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩ. ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪ، ﭘﺪﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﺮﺩ، ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﻔﺼﻠﯽ ﺩﺍﺩ. ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺘﻌﺠﺒﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﻋﻠﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻭﻣﯿﻬﻤﺎﻧﯽ ﺩﺍﺩﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﻣﺮﺩ ﺑﺴﺎﺩﮔﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﭼﻮﻥ ﺍﯾﻦﻫﻤﻮﻥ ﮐﺴﯿﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻪ
آخر الزمان...ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: (وفاي دختر) به سلامتي همه دختراي با محبت, نویسنده: بد گرل بازدید: 404 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 17:57
به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم …!!!
به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما واسه خیلی ها پدری کرد.
به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه!
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه ها شو با سیگار و دود سیگارش . . .
به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ولی پدر … یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
پدرم هر وقت میگفت درست میشود… تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت…!
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه…
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش، دلت میخواد بمیری
پدرم، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند! به سلامتی هرچی پدره
به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش!
خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار میشود اما زودتر از او به خانه بر میگردد به سلامتی هرچی پدره
آخر الزمان...ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: سلامتي تمام پدرهاي خوب و مهربون (آنهاي كه نعمت پدر بالاي سرتون هست قدرشون بدونيد), نویسنده: بد گرل بازدید: 451 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 17:55
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: ماجرای عشق واقعی, نویسنده: بد گرل بازدید: 473 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 17:51
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد, نویسنده: بد گرل بازدید: 312 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 17:43
روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: داستان فقر , نویسنده: بد گرل بازدید: 404 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 17:39
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست
مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید
پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
نکته:
پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید و جواب آنرا می دانید !
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: داستان کوتاه “کشیش و رماتیسم”, نویسنده: بد گرل بازدید: 408 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 16:42
مسلم در صحیح خود درباب تیمم از چهار طریق از عبدالرحمن بن ابزی نقل کرده است :شخصی پیش عمر آمد وگفت:من جنب شده بودم وآبی نیافتم،عمر گفت :نماز نخوان .عمار گفت ای عمر یادت نیست که من وتو در جنگی بودیم ،جنب شدیم وآب برای وضو نداشتیم، تو نماز نخواندی اما من خود را در خاک غلطانده ونماز خواندم.وبعد پیامبر(ص) کار مرا تأیید فرمود ونحوه صحیح تیمم را نیز به ما آموخت؟ عمر گفت: ای عمار از خدا بترس.و عمار گفت اگر دوست نداری دیگر این حدیث را نقل نمی کنم.آدرس صحیح مسلم-[355/1ح112]کتاب الحیض . مسند احمد حنبل-ج4ص265یا [5/329ح1786
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: دیدگاه عمر درباره کسی که آب برای وضو نداشته باشد, نویسنده: بد گرل بازدید: 302 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 16:14
حافظ عبدالرزاق در مصنف[7/350،ح13444]آورده است<عبدبن حمید وابن منذر به اسناد خودشان از دؤلی نقل کرده اند:زنی که بچه شش ماهه به دنیا آورده بود پیش عمربن خطاب آوردند،عمر دستور داد او را سنگسار کنند.خواهرش پیش علی بن ابیطالب[علیه السلام ]رفت و گفت:عمربن خطاب میخواهد خواهرم را بی گناه سنگسار کند، تو را به خدا قسم میدهم اگر می شود برای او عذری آورد به من بگو.پس باب علم نبی(ص) علی (ع) فرمود:برای او عذری هست.پس آن زن تکبیری گفت که عمر وحاضران نزد او شنیدند. سپس نزد عمر رفت وگفت علی علیه السلام معتقد است که برای خواهرم عذری هست.عمر کسی را نزد حضرت فرستاد تا بداند که عذر چیست؟علی علیه السلام فرمود:خداوند میفرماید"والوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین"بقره233مادران فرزندان خودرا دو سال تمام شیر می دهند.
ونیز میفرماید:(وحمله وفصاله ثلاثون شهرا)احقاف15ودوران حمل واز شیر باز گرفتنش سی ماه است.
ومیفرماید)وفصاله فی عامین)لقمان14ودوران شیر خوارگی او در دو سال پایان می یابد.
حال از کنار هم قرار دادن این آیات بدست می آید که مدت بارداری درآیه (وحمله وفصاله ثلاثون شهرا)شش ماه فرض شده است.زیرا دوران شیر خوارگی 24ماه است وبا کم کردن این رقم از رقم 30 ماه ، به رقم 6 ماه که اقل حاملگی است دست می یابیم .
در این هنگام عمر آن زن را رها کرد. راوی می گوید که پس از آن به ما خبر رسید که از آن زن فرزند 6ماهه دیگری هم متولد شده است.(لازم به ذکر است که در زمان عثمان هم چنین اتفاقی افتاد وعثمان حکم سنگسار زن را صادر نمود. واین خبر به گوش امیرالمومنین علی علیه السلام رسید لذا حضرت رفت وبه عثمان موضوع را یاداور شد.وعثمان دستور لغو حکم را صادر کرد.ولی دیر شده بود وآن زن بیگناه سنگسار وقربانی نادانی خلیفه شد
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: جهل عمربن خطاب به قرآن, نویسنده: بد گرل بازدید: 342 تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 16:11
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...
ما را در سایت آخر الزمان دنبال میکنید
برچسب: پند های لقمان به پسرش, نویسنده: بد گرل بازدید: 397 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1391 ساعت: 15:23